X
تبلیغات
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
 حانیه = جگرطلای خاله
تاريخ : دوشنبه 27 آذر1391 | 20:30 | نویسنده : خاله جگرطلا

به به سلااااااااااااااااااااااااام جیگرطلا

بابا کجایی نیستی

ها؟چی؟ من نیستم؟

خب من وقت نکردم چندوقت بیام بنویسم حالا اومدم

حالا که سرکار الیه مشرف شدی حرم امام رضا(علیه السلام)

زیارت قبول خاله.دیروز رسیدین و امروزم از صبح هی به مامان بابات گفتی بریم امام رضا.جیگرتو بخورم که اینقد آقارو دوست داری. 

جدیدا که خیلی زیاد اذیت می کنی همه ی خودکارامو گرفتی جزوه ژنتیکمو پاره کردی جزوه ژنتیک انسانی دانشگامو می گم که خیلی دوستش داشتم.

جات خالی ما هم عید غدیر رفته بودیم امام رضا.زنگ زدی به آقاجونو مامانی که چیییییییییییییییییی؟ برا من کیف آبی بخرید.ای بابا کیف آبیمون کجا بوده دیگه

ما که خریر نمی ریم حالا به خاطر گل روی تو رفتیم بازار چیز به درد بخوری پیدا نکردیم.خوشم میاد یادتم نمی ره چی گفتی هر بار که زنگ می زدیم تاکید می کردی برای من کیف آبی بخرید.

خلاصه روز برگشتن شد و مامانی و آقاجون گفتن هرجوری هست باید واست کیف بخرن.دوست آقاجون مارو برد یه جایی یه ساعت به پرواز منده بود.از انست یه کیف آبی خیلی خوشگل آبی از این پولیشیا داشت برات خریدیم و البته یه چکمه ی خوشگل صورتی.مامانی خودش وسایلای تور و گرفته بود نمیذاشت بذاریم تو بار.خودش آورد تا خدای نکرده خراب نشه

منم دو کیلو برگه خردیده بودم خاله چه برگه هایی............

الان آقاجون داره بابابات صحبت می کنه آهان تو اومدی پشت خط داری حرف می زنی البته جون آدمو بالا میاری می خای یه کلمه حرف بزنی.

خاله دلم امام رضا میخاد جای منم زیارت و دعا کن

خب دیگه خاله جون فعلا عکس جدید ازت ندارم گوشی بگیرم ازت عکس می گیرم.

 


برچسب‌ها: حانیه, جیگرطلا, عسل

تاريخ : سه شنبه 17 مرداد1391 | 2:35 | نویسنده : خاله جگرطلا

جيگر طلاي خاله سلام

خوبي؟

چند روزه نيومدي اينجا

البته وقتيم كه مياي منو بيچاره مي كني اينقد كه اذيت مي كني همش مي خواي نماز بخوني جانماز منو بر مي داري و من بايد بدوم دنبالش تا دو ركعت نماز بخونم.

ديگه ماشاالله قشنگ صحبت مي كني.

اون روز شماره ي ما تو مكرر گوشيتون بوده خودت شماره رو گرفته بودي با ماماني صحبت كردي گفتي سلام خوبي؟شما چايي داريد؟

حالا الانم ماه رمضون چايي كجا بود؟

بهت مي گيم نماز روزت قبول باشه مي گي قبول حق باشه!

اون روز ماماني داشته برات ميوه پوست مي كنده گفتي ماماني پوستشو نكن ويتامين داره!

مامانتو نشون دادم مي گم اين مامان منه مي گي نه مامان منه گفتم نخير مامان منه گفتي مامان تو اونجاس تو آشپزخونه داره غذا درس مي كنه نمي بيني؟!

گوشي تلفنو برداشته بودي زده بودي رو آيفون مي گي مي خام با آقاجون حرف بزنم مي گم خاله شمارشو نگرفتي كه جواب نمي ده به زور مي گي نه بش خدا (به خد)جواب مي ده!

چادر سر مي كني مي گي خاله بيا ازم عكس بنداز عكس پايين نمونشه!

اون روز داشتيم تلويزيون مي ديديم يكيو برده بودن بيمارستان. به من گفتي خاله اين جا كجاست گفتم بيمارستانه گفتي چرا رفته اونجا گفتم مريضه گفتي چرا مريضه....

آهان راستي چند وقت پيش يعني 16ام تير فكر كنم رفته بوديم خونه خاله فريبا داشتيم ناهار مي خورديم كه ديديم صداي كوبيدن در اومد بعد ماماني اومد دنبالت هرچي صدات كرد جواب ندادي ماماني ترسيد فكر كرد از پنجره افتاردي پايين رفتيم ديدیم پنجره توري داره خلاصه من و مامانت و ماماني و خاله فريبا و خاله رفعت و عروس خاله رفعت و  آرزو(كه البته تو بهش مي گي آلودو) و شقايق كل خونه رو گشتيم و پيدات نكرديم ماماني گريه مي كرد مامان سادات داشت دور از جونش سكته مي كرد آخر اليسا جون عروس خاله تو رو تو اتاق احسان زير ميز پيدا كرده بود كه با خونسردي كامل نشسته بودي و  داشتي مارو نگاه مي كردي و مي خنديدي.مامان سادات كه خيلي ترسيده بود دعوات كرد و تو گريه كردي.بعد ماماني آوردت رو پاش بخابوندت تو با خونسردي كامل گفتي ماماني مثلا يعني چي منو صدا مي كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره ديگه بهتر از ما كيو سر كار بذاري خاله جون؟

هفته ي پيش دوشنبه امتحان شهري رانندگي دادم قبول شدم برام يه دونه كيف خريدي البته هي برش مي داشتي مي بردي و مي گفتي مال مامان ساداتمه خلاصه برداشتم قايمش كردم.

 چند روز بود نيومده بودي اين جا،ديشب آقا جون اومده بود خونتون از اونجا زنگ زد تو صحبت كني همين كه گوشيو برداشتم بدون سلام و عليك گفتي آقا جون برام پاستيل خريده!خلاصه با آقا جون اومدي خونه ي ما. من تصميم داشتم امشب باهات مهربون باشم .كتاب سارا كورو رو آوردي گفتي برام بخون يه كم خوندم تا افطار شد رفتيم افطار خورديم مامان سادات سوپ فرستاده بود . بعد افطار بازي كرديم البته عزيزم تو لطف كردي منو چنگ زدي منم به روي خودم نياوردم گفتم حانيه داري شوخي مي كني بعد ديگه شوخي شوخي جدي شد كليپسمو از سرم كشيدي موهام سوخت ديگه دعوات كردم دوباره زدم سرم دوباره كشيدي دعوات كردم چايي ريخته بودم رو عسلي بود اومدي لج كردي مي خواستي بزني چاييو بريزي كه سريع برش داشتم بعد اومدي از موهام آويزون شدي طوري كه جيغم رفت هوا هركاريت مي كردم كنده نمي شدي عين كنه! با پام زدم به پات بري عقب بعد تو با موهام پيچ خوردي و سر مباركت به عسلي اصابت كرد.آهان حقته تا تو باشي ديگه منو اذيت نكني!البته اگه وقتي تونسيتي اينا رو بخوني و من مرده بودم حلالم كن چون من كه نمي خواستم سرت بخوره به عسلي تقصير خودت بود!

 

 



تاريخ : چهارشنبه 2 فروردین1391 | 22:42 | نویسنده : خاله جگرطلا

سلاااااااااااااااااااام جیگرطلای بلایی خاله

عیدت مبارک نازنینم

قهری که داری بر بر منو اینجوری نگاه می کنی؟ خب خاله ترم آخر بود وقت نداشت خیلی بیاد برات مطلب بذاره. عیبی نداره حالا بیا آشتی کنیم عیده...

جیگر خاله این چند وقت تو خیلی ماشاالله تکامل پیدا کردی. زبون درآوردی ۲۰۰متر،چنگ زدنتم که دیگه چی بگم والا؟؟؟

حالا از کجا شروع کنم نمی دونم؟

خب خالت ۸بهمن فارغ التحصیل شده البته ۷ ترمه ولی خب هنوز مدرکمو نگرفتم.

۲۵ بهمن هم که به سلامتی ۲ سالت تموم شدو رفتی ۳ سالگی. مامانی و آقاجون دوتا النگوی خوشگل وخاله ۱۵۰هزار تومن،۵۰هزار تومن هم از طرف مادر بزرگت و بابابزرگت.

حانیه در حالی که کلاه عروسکشرا به سر دارد

۱۱اسفند عروسی راحله سادات بود و تو هم به شدت سرما خورده بودی بنابراین نبردیمتو موندی پیش مادر بزرگت.این طور شد که با همت مامان بزرگت.....................آره دیگه تو رو از شیر گرفتن البته با چه بدبختی ای دیوونمون کردی چند روز موندی اون ور .آخه اونجا شلوغ تر بود و کم تر بهونه می گرفتی.یادت باشه بزرگ شدی از مامان بزرگت تشکر کنی زیاد زحمت کشیده برات تو این چند روز و البته کلا.

خب حالا چیزای جدیدیو که یاد گرفتی مرور می کنیم.

به آقاجون می گی آقادون

مامانی همون مامانیه. به من دیگه نمی گی خخخخخخخخخخخخخخخ می گی قاده یا خاده بستگی داره باکدومش حال کنی.

به قند می گی نق

به برق می گی بخ

به خرسی می گی گسی

به ماهی می گی مایی و...

خلاصه ماشاالله زبونت باز شده.

تو غذاها جوجه خیلی دوست داری.

منو هم چنان چنگ می زنی و من وقتی می خوام بوست کنم دستاتو می گیرم بعد می بوسمت.

با تلفن صحبت که می کنی می گی الووووووووووووووووو

بعد آقاجون،مامانی یا بابات و مامانت بهت می گن برات چی بخریم می گی پادیل یعنی پاستیل.قاتل شیرینی و شکلاتو آجیلی. دیروز آجیل و میوه رو از جلوی مهمون داشتی پرت می کردی که رو هوا گرفتیمش.البته مهربون هم هستیا مثلا دیروز که عمه اینا اومده بودن خونه ی ما تو بهشون گز می دادی. اومدی گز برداری ما الکی گفتیم نخوریا داروست ولی تو برداشتی و مشغول بودیو اصلا به ما محل ندادی بعد عمه که گفت به منم گز بده کلک خودمونو به خودمون زدیو گفتی نه دالو یعنی دارو. خلاصه که جیگر خیلی ماشاالله بلا شدی/

با کامپیوترم کار می کنی اینم مدرکش.



تاريخ : یکشنبه 30 مرداد1390 | 18:10 | نویسنده : خاله جگرطلا

طلا طلایی خاله سلام

بذار اول یه عکس واست بذارم که رفته بودی تو کابینت مچتو گرفتیم.

یه مدته خودت می دونی که چه اوضاعیه و من هم عذاب وجدان داشتم که برات نمی نوشتم.

این اینترنت درپیت که مثلا اسمش ای دی اس اله می بینی که یه مدت منو آقاجونو پیر کرد. ۱۰سال یه بار به اینترنت وصل شد تا آخر سر زنگ زدیم پشتیبانی و یه که حال گرفتیمو حالا گوش شیطون کر درست شده. از اون که بگذریم ماه مبارکه رمضانه و امروز روز ۲۰امه و من هم که بیمارستان می رم البته الان یه مدته می رم مرکزآر پی واسه یه طرحی ولی خب کلا وقتی میرسم یا می رم کلاس و  یا می خوابم.ولی خب دعوا نکن دیگه برات می نویسم.

تو واسه ی ما هرروز شیرین تر از روز قبلی. مهرت که تو دل همه هست ولی خب یه کارایی هم می کنی که دل آدم می ره و می خواد اون لپ هاتو بکنه بخوره. مثلا قتی می خوای آقاجونو صدا کنی هم چین با ناز و غروغمیش صدا می کنی که دل آدم می ره. وقتی آقاجون می خواد بره سر کار از ترس تو یواشکی می ره ولی معمولا تو می فهمی و گریه و جیغ صدا می کنی آقا و آقا جون بنده خدا مجبور می شه تو رو بغل کنه از در حیاط ببره و از اون یکی در دوباره بیاره. حالا کلی مکافات داریم که تو رو بیاریم پایین عین کنه می چسبی خاله. وقتی هم یکی جرأت می کنه تو رو بیاره پائین از دفاع های خاص خودت استفاده می کنی و سر صورتمو نقاشی می کنی.همین الان چندتا جای نقاشی هات رو دست ها و صورت من طفلک هست.

چند روز پیش مامانت رو تخت دراز کشیده بود وتو هم داشتی تقلا می کردی بری بالا من طفلک بلندت کردم بذارمت رو تخت فکر کردی می خوام ببرمت و منو ...

البته نازم می کنی ها مثلا بوس می کنی.قرآنو بوس می کنی ، مهرو بوس می کنی، سجاده ی منو میاری وسط پذیرایی نماز می خونی بعد تازه فکر می کنی ما سجده می ریم مهرو لیس میزنیم تو هم سجده می ری و شروع می کنی مهرو لیس می زنی هرچی می گیم باباجان مهرو لیس نزن بذار رو پیشونیت اصلا نمی گی با منن فکر می کنی ما با دیوار حرف می زنی.

بهت می گیم وضو بگیر بریم مسجد وضو می گیری می گیم دعا کن دستاتو می بری بالا. وقتی با زانو راه میری می گیم حانیه یاعلی کن با زانو راه نرو تو هم سریع بلند می شی. سینه زدن یاد گرفتی و خلاصه کلی بچه + شدی و اما کمی هم رقص بلد شدی حالا از کجا خدا می دونه. البته رقصم که نه حرکات موزون می شینی بو پا می شی فکر می کنی داری می رقصی.

چند روز پیش مامانت می گفت عمه ت رو از رو تخت انداختی پایین.منم که رو صندلی نشسته بودم افطار کنمو به زور هل دادی که بیا پایین من می خوام بشینم .خلاصه زورت به همه می چربه خاله.

خدا نکنه دمپایی ببینی بدو بدو می پوشی و می دویی و می خوری زمین دلم خنک می شه. به زور و التماس دمپاییهمون از تو یه ذره بچه می گیریم. دمپایی که به سایز پات پیدا نمی شه کاکانت یه چند سایز بزرگ تر برات خریده. خیلی خوشگله بنفشه رنگ مود علاقه ی خالت.

الان مامانو بلدی بگی ولی باز می گی مَ اونم چی با ناز و غر و غمیش. دایی که نداری ولی وقتی می گیم بگو دایی می گی دای.عمه رو کامل می گی عمو رم می گی باباتم بلدی کامل بگی ولی زورت میاد می گی با. یه موقع هایی هم اتصالی می کنی و تند تند می گی بابابابابابا. و هم چنان خالتو می خخخخخخخخخ.دَدَ رو هم خوب می گی،آبه رو قشنگ می گی و هم چنان اده اده می کنی.

راستی اون صندلی ای که راجع بهش صحبت کرده بودم ، شده بلای جون ما اونو می ذاری زیر پاتو رو میز توالت منو بهم می زنی. همه ی زندگیمو از دست تو جمع کردم. صندلیتم قایم کردیم تو کمد ولی تا در کمد وا می شه می دویی می گی اده اده و به زور صندلیتو در میاری و تا حواستپرت می شه ما صندلیو برمی داریم.

مامانی و آقاجون برات یه دوچرخه ی صورتی خوشگل خریدن.خیلی حال می کنی می شینی توش هلت می دن.تو کالسکه و روروئک که نمی موندی حالا بخت خوش دوچرخه تو این سوار می شی جیغ و داد نمی کنی.

دیشب واکسن ۱۸ ماهگیتو زدی، یه کم تب داشتی و هی غرغر می کردی جیگرتو بخورم که این قدر تو ناز داری وای وای وای وای.

راستی یه خبر دیگه تا چند وقت دیگه تو پسرعمو دار می شی جیگر دیگه تنها نیستی با نینی عموت بازی می کنی.آخه تو از بچه ها خیلی خوشت میاد مامانت می گه جاهایی که بچه ها هستنو دوست داری و اذیت نمی کنی. خب یه عکس برات می ذارم جدید نیست ولی رفتی سر جزوه های من داری درس می خونی البته جزوه که چه عرض کنم من نمی دونم چطوری این ترمو  پاس کردم ازدست تو دیگه جزوه نداشتم که ، بعد از امتحانا پاره های جزوه هامو این ور اون ور پیدا می کردم کار خدا بوده من قبول شدم.

راتی یادم رفت بگم تولد خاله که ۱۴تیر بود تو یه شلوا لی برام خریدی مامانت هم دو دست بولز و شلوار و مامانی و آقا جون هم یه گوشی برام خریدن.آخه یادته که گوشیمو کوبیدی رو سنگ له شد بیچاره آره به خاطر همون گوشی خریدن.

خب خاله جون امشب شب قدره تو هم دعا کن.



تاريخ : شنبه 21 خرداد1390 | 13:11 | نویسنده : خاله جگرطلا

عسلی سلام

ببخشید خیلی وقته برات ننوشتم آخه می دونی که خاله خیلی سرش شلوغه .الان تو این جا تو اتاق منی عکستو از روی میز برداشتی و داری نگاه می کنی.خیلی خبر زیاده تو تو این مدت خیلی آتیش سوزوندی همه ی مارو ۱۰سال پیر کردی.

از اولین خبری که باید برات بگم اینه که راحله سادات ازدواج کرد.آره دیگه مگه نمی بینی دیگه وقت نداره بیاد وبت. سرش شلوغ شده.

توبرای اولین بار مسواک زدی. قطره ی آهن خورده بودی شیطون ،تو دهنت نگه داشته بودی و قورت نداده بودی بعد تموم دندوناتو سیاه کرده بودی و مامانتم که حساس!

اه یه دقیقه رفتم تلفنو جواب بدما چرا کی بوردو مشماشو کندی. از دست تو به کدامین کوی و برزن باید سر بذاریم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داشتم می گفتم مامانتم حساس .عمو مهدیتو فرستادن رفته مسواک و خمیردندون برات خریده مامان بزرگتم دندوناتو مسواک زده.دندوناتو ببینمآفرین تمیزه.

خبر دیگه هم این که پنج شنبه۹۰.۳.۱۲تو مامان و بابات و خانواده ی دوستای بابات رفتید مشهد. جیگرتو قشنگم. این اولین زیارتت بود ، قبول باشه خاله جون .بعد از مشهد هم رفتید شمال. خلاصه خاله یه تعارف به ما نزدی که خاله ی طفلک من یه دو روز تعطیلی بیا با ما بریم .

الان این جا داری صدا در میاری و تلفنتو گذاشتی رو گوشتوآقا رو صدا می کنی.

تو الان مامانی رو می گی مَ ، به آقاجون می گی آقا، به مامانت می گی ما و به بابات هم می گی با. عمه رو می گی عمَّ .بنده رو هم خخخخخخخخخخخخخخخ صدا می کنی.

چند رو ز پیش با کنترل تلویزیون کوبیدی تو پیشونیم هنوز پیشونیم درد می کنه خاله.

عاشق لواشکی از تو کابینت لواشکا رو برمی داری و با مشما می خوری . الان هم یه تیکه لواشک از تو کیف مامانت پیدا کردی و داشتی می خوردی من که تو کامپیوتر بودم حواسم نبود مامانت مچتو گرفت.

راستی عادت داری حتما روی صندلیت بشینی غذا بخوری وای مامانم اینا چقدر تو لوس و نانازی.



تاريخ : پنجشنبه 4 فروردین1390 | 22:43 | نویسنده : خاله جگرطلا

عزیز خاله دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا زیر سایه ی حق آرزو مندم۰

دومین عید زندگیت مبارک.

ان شاالله با مامان و بابات خوشبخت ترین باشی.



تاريخ : شنبه 21 اسفند1389 | 23:8 | نویسنده : خاله جگرطلا

عسل عسل سلام سلام

خبر خبر آهای خبر همگی به گوش فکر کن ببین چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جیگرطلا راه افتاده خودش می تونه بدون این که دستشو به جایی بگیره راه بره. الهی خاله ت دورت بگرده شیرین عسل. این قدر ذوق می کنی وقتی راه می ری . می دویی میای تو بغل آدم . دیشب می دوییدی میومدی بغل من که با کوسن های مبل بازی کنی. دو سه بار امروز سرت ضربه خورده. یه بار بار به جای این که جفت پا از روی تخت بیایی پایین با مخ اومدی پایین . یه چندبار هم داشتی بازی می گردی سرت خورد به دیوار. یه بار هم با عرض معذرت برق رفته بود و تو بغل من بودی که سرت خورد به دیوار. راحله سادات امشب اومده بود تو رو ببینه. برات شکات آورده بود تو هم شکلات رو با پوستش جویدی و خوردش کردی. دیگه هرکی بخواد اونو بخوره نیازی نیست بجود چون تو زحمتشو کشیدی. می خوام بخوابم و فردا برم بیمارستان .گفتم شب ولادت امام حسن عسکری(علیه السلام) هست یه چندتا عکس برات بذارم.

فعلا بای



تاريخ : یکشنبه 8 اسفند1389 | 22:11 | نویسنده : خاله جگرطلا

طلای قشنگم

روز ولادت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) برات جشن تولد گرفتیم.یعنی دوشنبه ۲ اسفند. تو کلی عکس گرفتی .اولش رفتی آتلیه با مامان و بابات. بعد هم یه عکاس که از آشناهای بابات بود اومد خونه و چند تا عکس هم این جا گرفتی و البته فیلم برداری هم بود.  ما هم این وسط بی نصیب نموندیم و یه چند تایی عکس جانانه انداختیم.دیگه گفتم تو ناراحت می شی خاله عکس نندازه والا من که تو می دونی اصلا و ابدا اهل عکس گرقتن نیستم. خلاصه عکساتو که گرفتی بدون توجه به مهمانان عزیز رفتی و دو ساعت تخت تو اون شلوغی و سروصدا خوابیدی. حالا اگه یه روز دیگه بودها تو می خوابیدی و ما می خواستیم نماز بخونیم با یه صدای تق از خواب بیدار می شدی. پس نتیجه می گیریم همه ی اینا دست خودته و تو می خواهی ما رو ضایع کنی. مهمونا که رفتن تو هم قشنگ بیدار شدی.

 

آقاجون یه کیک فشنگ برات  خریده بود دادیم این عکس آبیه که زیر می ذارم رو روش انداختن. مامانی و مامانت سالاد ماکارانی و الویه و ژله و کرم کارامل و کرم شکلات درست کرده بودند که کالباس هم با تزئین زیبای خالت بود.مامانی یه هفته ده روز فقط برای تولد تو دوید و خونه تکانی هم کرد.اگه می خوای بدونی تو این مدت نقش من این وسط این وسط چی بوده باید بهت بگم من هم دانشگاه و هم بیمارستان و هم کلاس زبان می رفتم و هیچ وقتی نداشتم.یه وقت کوچک هم که گیر می آوردم می خوابیدم. کلی هم کادوهای خوشگل گرفتی. مامان و بابات یه دستبند توپ .مامان بزرگ و بابابزرگت یه ربع سکه دادن. مامانی و آقاجون چهارتا النگو خریدن.مادرجون هم ۲۰۰هزار تومن پول کادو داد.خاله یه پلاک حانیه ی طلا. راحله سادات یه پیرهن با یه بلوز و...خیلی دقت نکردم دیگه کی چی هدیه داد. ولی دست همشون درد نکنه. اینا رو ول کن. علی هم اومده بود این قدر جیگر شده بود ماشاالله. برات یه سارافن خیلی خوشگل آورده بود مثل این که سلیقه ی تو رو دقیق می دوسته.القصه باید بگم خداروشکر خیلی خوش گذشت.

یه مطلب جدید تو دیشب راه رفتی خودتا تنهایی. دو سه قدم بدون این که دستتو به جایی بگیری راه رفتی عسل طلایی من. قربون راه رفتنت برم. بوس هم یه کمی یاد گرفتی البته فقط فیگورشو می گیری و صدا در میاری.

چند توصیه ی خاله ای: این قدر سمت این مودم خاله نیا چند بار انداختیش می ترسم بشکنه.اسکنرمو انداختی یه مقداری مرخص شده.سیم های کامپیوتر رو نکش. موسو برندار و نکش. برگه های جزوه ی خالتو که به سختی می نویسه پاره نکن. سی دی هایی که خاله از دوستاش می گیره جاهاشونو پاره نکن آبرومو می بری با این کارت.و دیگه این که این قدر جیغ نزن گوشمون کر شد.یه مقدار اندکی ما رو هم تحویل بگیر و بغلمون بیا.راست چون به سلامتی ۱ ساله شدی دیگه از عکس هایی که ماهیانه می رفتی آتلیه مینداختی خبری نیست.فعلا همیناتا بعد.



تاريخ : دوشنبه 25 بهمن1389 | 23:37 | نویسنده : خاله جگرطلا

طلا جیگری سلام

تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک ....

جیگرم ولنتاینت هم مبارک مبارک مبارک...

جگر امروز از بیمارستان که اومدم حاضر شده بودی بری بیرون واسه شام. من اومدم بوست کنم و تولدت مبارک بگم که با محبت بی حد و اندزه ی تو مواجه شدم و با اون ناخن های خوشگلت منو ناز کردی و لبمو کندی که خونش هم بند نمیومد. ولی خب من بالاخره اون لپ های نانازیتو بوس کردم. گفتن نداره ولی خب چون تو نی نی هستی و هنوز نازکردنو کامل بلد نیستی بنابراین اومدی منو ناز کنی و به طرز فجیحی بینی منو کندی . امروز هرکی می دید می پرسید چی شده چرا این شکلی شدی و من هم لطف های بی شمار تو رو واسشون توضیح می دادم. امروز آتلیه هم رفتی و عکس ۱سالگیتو انداختی. ان شاالله عکس ۱۰۰سالگیتو بندازی جیگرطلام. پارسال این موقع کجا بودی نی نی جون یادته. خاله اومد دیدنت البته صبح ساعت ۱۱:۳۰ که به دنیا اومدی. شب هم آقاجونو بابات اومدن تو رو ببینن. مامانی هم مونده بود پیش شماها. مامان بابات که هنوز نمی دونم چی قراره صداشون کنی هم براتون غذا درست کرده بود تا بابات بیاره برای مامانت. خلاصه یادش بخیر جیگرطلا. چند تا از عکس هایی که روز اول تو بیمارستان ازت گرفتنو گذاشتم تا همه ببینن چقدر ماه بودی و هستی ماشاالله شیرین عسلم.

با تموم خستگیم این مطلبو برات گذاشتم چون از صبح رفتم و ساعت ۸ بعد از کلاس زبان برگشتم خونه دیگه خلاصه خیلی عزیز بودی و هستی.



تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن1389 | 19:52 | نویسنده : خاله جگرطلا



پیچک